
پنج صبح بیدار می شوم مثل همیشه
خواب کم اما راحتی داشته ام مثل همیشه
و آشفته ام….این هم مثل همیشه
دلم می خواهد از خانه بزنم بیرون و با سرعت زیاد در جاده ای کویری رانندگی کنم
خسته از مسولیت های عاطفی بیش از حد
مسولیت های عاطفی! چقدر خنده دار! چگونه یک تکه چوب شکسته می تواند تکیه گاهی برای سبزه ای شود در برابر تند باد؟
مسولیت های عاطفی! شما می دانید که مسولیت های عاطفی یعنی چه؟
فقط دوست دارم این اول صبحی از همه چی شانه خالی کنم
از همه چی
لحظاتی بعد همینطور می شود: در ابتدای جاده چابهار هستم. اتوبانی خلوت. میدانم که لحظاتی بعد بر میگردم
اما فعلاً می روم با سرعتی زیاد. و ترانه ای را می شنوم و همراه با آن زمزمه می کنم:
Leave me be, I don’t want to argue
I’d just get confused and I’d come all undone
If I agree, well, it’s just to appease you
***Cause I don’t remember what we’re fighting for
( رهایم کن…نمی خواهم مشاجره کنم…تنها کمی سردرگمم…. و می خواهم که همه چیز را ناتمام رها کنم…. اگر باهات موافقت می کنم تنها میخواهم ترا آرام کنم ….وگرنه حتا بیاد نمی آورم که بر سر چه می جنگیدیم…)
و لحظه ای بعد به این فکر می کنم که اگر چپ کنم چه می شود؟
هیچ، هیچ
متاسفم که هیچ اتفاقی نمی افتد
و بعد به این فکر می خندم و فکر می کنم که کاش این اتفاق می افتد.
میدانم که فاصله این آرزو تا تحقق آن فقط یک فرمان دادن نابجا هست. خیلی کوچک. با آن سرعت حتماً اتفاق می افتد اما این حماقت را نمی کنم. چرا من باید هزینه حماقت دیگری را بدهم؟ هم آن کس که این حماقت را کرد و من را خلق کرد خودش زحمت بکشد و من را محو کند. چرا من جور گناهش را بکشم؟ بگذار خودش آنقدر عصبانی شود که از آن بالا آتشی بفرستد یا بلایی نازل کند از همان ها که همیشه وعده اش را داده بود ….. تا کی وعده تا کی وعید؟
جایی دور برگردان هست
یاد فیلم u turn می افتم
بر می گردم. دوباره سرعت می گیرم و دوباره همان ترانه
سگ بزرگی را می بینم که می خواهد از عرض جاده رد شود. یک سگ ماده زیبای قهوه ای. با تخمینی که دارم میدانم که وقتی من به او برسم عرض خیابان را رد کرده است. اما سگ نگران است و مستاصل. نگاهش دایم به پشت سرش هست رد نگاهش را پی میگیرم و در کمال تعجب به پنج توله سگ خیلی کوچک که در کنار جاده ایستاده اند می رسم. خیلی خیلی کوچک هستند و پنج نفر هستند (آری همان نفر) عدد پنج نمیدانم چرا همیشه برایم مقدس بوده اما نه از آن جنس که یادمان داده اند. نکند یک کسی یک جایی آن بالا میداند که من سگ ها را از آدم ها بیشتر دوست دارم. نمیدانم شاید هم هیچ نشانه ای نباشد و فقط یک تصادف
نگه میدارم و می زنم به کناری و می گریم و می گریم و می گریم…
و بعد می خواهم که یکی از آن ها را با خودم بردارم اما منصرف می شوم از جدایی بین آنها
لحظاتی بعد آنها نیز می روند درست مثل دیگرانی که رفتند و فقط نگاهشان کردم.
حالا آرام شده ام .سوار می شوم و به شهر بر میگردم…
و یادم می افتد که توله ها چهارتا بودند نه پنج تا.
یک کسی آن بالا مرا دست می اندازد…
***: می توانید این آهنگ را از اینجا و لیریکش را از اینجا دانلود کنید