سی و دو

فوریه 8, 2010 با نادي

جیرجیرکی می خواند:

جیر جیر

برای من اما

سی و دو حرف کافی نیست…

(علیرضا حسینی)

…..

…..

—————————————————–

 

په پینو گاج لیاردی (Peppino Gagliardi)

و ترانه معروفش “ته امو ته امرو ” (T_amo e t_amero)

این ترانه قدیمی بارها بازخوانی شده است و دوبار هم خواننده های ایرانی آن را بازخوانی کرده اند. اما اصل کار چیز دیگریست

از اینجا با حجم  3 مگابیت و از اینجا با حجم 1.5مگابیت دانلود کنید. (آهنگ از روی صفحه منتقل شده)

آهنگ بعدی زیباترین کار “نانا مسکوری” با عنوان (Over And Over) هست که یکی از زیباترین ترانه های عاشقانه قدیمی هست.

از اینجا با حجم 7مگابیت و از اینجا با حجم 1.25 مگابیت دانلود کنید

(کیفیت ها ،حتا با حجم پایین هم قابل قبول هست.  )

مادیان اسیر

فوریه 5, 2010 با نادي

“یاسمین لوی” (Yasmin Levy)

خواننده ای که حس صدایش شبیه مادیانی ست ؛اسیر شده و تنها  که در فضایی غبارآلود می دود و می خواند…

….

پدر یاسمین پژوهشگر موسیقی ملل و به ویژه اسپانیا بوده است؛ اگرچه که یاسمین خیلی کوچک بود که پدرش را از دست داد ،  مادر یاسمین نیز خواننده بوده است.

یاسمین به زبان های اسپانیایی، عبری، عربی، انگلیسی و حتا ترکی و  فارسی تجربه هایی داشته است. اگرچه که بیشتر ترانه هایش به زبان اسپانیایی  و عبریست و  سبک کارهایش “لادینو” ( ladino :سبکی فراموش شده در موسیقی محلی اسپانیایی)

دو آهنگ از کارهاش را با دوکیفیت متفاوت گذاشته ام. وسعت صدای زیبا و خیال انگیزش را حس کنید به خصوص وقتی اصوات را زیر لب زمزمه می کند

وحشتناک زیباست . انتخاب این دوتا کار  از میان کارهایش سخت بود  اولی را بخاطر ساز “دودوک “که عاشق آن هستم و دومی را بخاطر  اجرای خاصش

لینک ها:

Naci en Alamo 128

56 Naci en Alamo

la alegria 128

la alegria 56

فقط اگر دیال آپ هستید  لینک56 ها رو بگیرید.

شک

فوریه 3, 2010 با نادي

 

لیریک (و شاید مانیفستی) بسیار زیبا ، عجیب و تعمق برانگیز که ابتدا فضای وهم انگیزی را در ذهن می سازد و در خط آخر، آن را چون پتک بر سر فرود می آورد.

 (لینک دانلود در انتهای نوشته)

…صدایی عجیب و از ته گلو آرامش شهر را می‌شکند و در بین دیوار خانه‌ها طنین‌انداز می‌شود؛ خانه‌هایی که به‌نظر مرده و متروک می‌آیند ،در پشت پنجره‌های بسته‌شان، چشمانی تماشاگر فاتحانی است که طبق قانون جنگ، اکنون خدایان شهر و جان و سرنوشت مردم‌اند.

در بین خرابه‌های تاریک، آدم‌ها تسلیم هم‌آن حس ترسی می‌شوند که قهر طبیعت با آن تکان‌های ویران‌گر زمین برمی‌انگیزد؛ ترسی که خِرَد و قدرت انسان از آن گریزی ندارد.

این همان حسی است که خیلی وقت‌های دیگر هم تجربه می‌شود:

وقتی که نظم امور به‌هم می‌ریزد، وقتی که امنیت از بین می‌رود، وقتی که همه‌ی آن چیزهایی که قبلآً توسط قوانین بشری یا طبیعی محافظت می‌شدند، به ناگاه به‌دست نیرویی بی‌منطق و بی‌رحم می‌افتد.

زمین‌لرزه پیکر آدم‌ها را در زیر خانه‌های‌شان دفن می‌کند، طغیان رود پیکر دهقان‌ها ،گله‌های بی‌جان حیوانات، و شیروانی‌های تکه‌تکه شده را با خود می‌برد در حالی که ارتش پیروز هر آن‌چه را که مقاوت کند؛ نابود می‌سازد و دیگران را به اسارت می‌گیرد،

 با شمشیر  قانون غارت می‌کند، و با غرش توپ‌خانه از خدایَ‌ش سپاس‌گزاری می‌کند.

این‌ها همه بلاهای دهشت‌ناکی هستند که باور ما را به عدالت ابدی و ایمان ما را به حمایت الهی و منطق انسانی، سست می‌کنند….

 

Order is shattered in a strange guttural tone that resounded
along the walls of the houses, which seemed dead and deserted,
while, behind the closed shutters, eyes watched the conquerors,
who, by right of war, were now masters of the city and of the lives
and fortunes of its people.In their darkened ruins the inhabitants have given way to the same
feeling of panic which is aroused by natural cataclysms those
devastating upheavals of the Earth, against which wisdom and
strength alike are of no avail.
Though the same feeling is experienced wherever the established
order of things is upset, when security ceases to exist, when all that
was previously protected by the laws of man and nature is suddenly
placed at the mercy of brutal unreasoning force.
The earthquake, burying a whole people beneath the ruins of their
houses, the river in spate, sweeping away the bodies of drowned
peasants, together with the carcasses of cattle and rafters torn from
roofs, and the victorious army slaughtering all who resist, making
prisoners of the rest, looting by right of the sword, and thanking their
god to the sound of cannon.
All these are terrifying scourges which undermine all our belief in
eternal justice and all the trust we have been taught to place in divine
protection and human reason.

(این ترجمه کار پسر فهمیده هست که همین بغل لینک وبلاگش نیز هست اگر چه که پنج-شش ماهی می شود که دیگر نمی نویسد. )

و آهنگ را می توانید با دو کیفیت  از اینجا(256 عالی) و اینجا (64متوسط) دانلود کنید.

اگر اینترنت سرعت بالا دارید همون اولی رو انتخاب کنید

سرتاسر آهنگ فضای وهم آوری و غریبی دارد اما بسیار زیباست. امتحان کنید می ارزد

بگرد

ژانویه 22, 2010 با نادي

نشسته روبه روی یکدیگر

من اما حرف دلم را نمیزنم

تو نیز

اینگونه یادمان داده اند

نفرات قبلی!

……

تمام می شود

نفر بعدی!

…….

…….

————————————————

این آهنگ   اولد سانگ با نام  La Ballata Della Tromba را می توانید از اینجا دانلود کنید.

خواننده اش “نی نو روسو” هست و بسیار بسیار بسیار زیباست. کمی غمگین با حسی وحشتناک نوستالوژیک

زیباترین و ساده ترین ترومپتی که تابحال شنیده اید. با ریتمی ساده در کنار آن و صدایی غریب

اگر دوبار آن را گوش دهید. برای تمام روز انگار که نینو روسو همراه با نوازندگانش یکسره آن را در مغزتان اجرا می کنند اختصاصی. فقط برای شما

این آهنگ را وقتی هفت-هشت ساله بودم تو ماشین عمویم چند باری شنیده بودم. و همیشه تو ذهنم بود

تا اینکه پیدایش کردم…

نینو روسو البته در دنیا با آهنگ  دیگری معروف  هست اما  بنظرم این چیز دیگریست.

نینو روسو در پنج اکتبر 1994 درگذشت.

اگر به اولد سانگ علاقه ندارید پس  از اینجا  این تراک رو بگیرید.

ترانه بسیار زیبایی با صدای “مارکتا ایرگلووا” و صدای پس زمینه ” گلن هانسارد  Marketa Irglova & Glen Hansard که دو تایی با هم گروه   frame را تشکیل داده اند.

عنوان آهنگ ” اگر دوستم داری(میخواهی مرا) خوشحالم کن”  ترانه ای بسیار زیبا و عاشقانه که در فیلم   Once هنگامی که مارکتا شب هنگام و تنها در خیابان قدم می زند زمزمه می کند. از اینجا هم لیریکش را بگیرید.

(حجم آهنگ ها رو کمی پایین آوردم در حدی که به کیفیتشان لطمه نخورد  تا سریعتر دانلود شوند.)

به سلیقه ام اعتماد کنید

ژانویه 17, 2010 با نادي

 

می خواهم از این به بعد برخی از آهنگ ها و شعرهایی رو که تو آرشیوم دارم اینجا بذارم اگر خوشتون اومد باز هم ادامه میدهم

این آهنگ را از اینجا بگیرید و با آن به اوج بروید.  خواننده اش خانم جووان  بائز  هست که  یک زمانی باب دیلان(آن زمان که  هنوز معروف نشده بود) عاشقش بود و یک زمانی هم بائز اما در نهایت هریک به راه خود رفتند.(می بینید؟ همه جا دنیا شبیه هم هست.تصویر نمایه هم عکسی هست از جوانی های این دو فکر کنم  حدود سی و پنج سال قبل) به نظرم این آهنگ زیباترین کار بائز هست با عنوان Diamonds & Rust”"  یا همان” زنگار و الماس”

که با جمله کوبنده : و من دوزخی خواهم شد…. شروع می شود

و این هم لیریکش

و این آهنگ رو هم  اگر به ترانه های قدیمی فرانسوی علاقه دارید از اینجا بگیرید.

جزو آهنگ های اولد سانگ معروف دنیا هست. وقتی که من بچه بودم(بچه تر از الانی که هستم) بزرگترهایم  توی یک نواری با نام” یادی از دیروز” که ظاهراً سال های خیلی قبل ترش پخش می شده  گوش می دادند

جالبی آهنگ ، نمایش اوج احساس  یک فرانسوی برای نامزدش هست منتها از نوع دیگرش!!

اسم آهنگ “علین”  هست و خواننده اش “کریستوف” شعر آن درباره دختری هست بنام علین که با نامزدش به کنار دریا می روند و ناگهان علین در دریا غرق می شود. و نامزدش که خیلی ناراحت شده کنار ساحل می دود و فریاد می زند (و البته تن به آب نمی زند. چون عاشق هست خر که نیست!!!) و با  سرانگشتانش اسم و عکس علین را بر شن های ساحل می کشد…..  و در سرتاسر آهنگ تکرار می کند: و من فریاد زدم، فریاد زدم علین!

دقت فرمودید؟ فقط فریاد زده!

اوج احساس هست مگه نه؟!!

این هم لیریکش اگر با زبان فرانسوی آشنایی دارید

باور کنید آنچه نوشته ام بخشی از برگردان فارسی این آهنگ هست و من نمیدانم چرا اینقدر این ترانه را دوست دارم

لطفاً درباره ام قضاوت بد هم نکنید .با وجود آنکه چندان به فنون شنا هم  آشنا نیستم اما تا بحال دو نفر را  از غرق شدن نجات داده ام و تازه عاشقشان هم نبوده ام…

و یک نکته خیلی جالبتر: شخصی بنام عقیلی در همان سال ها تقریباً برگردانی به فارسی  از این آهنگ خواند که حتا تم آهنگش هم کمی(خیلی کم) به نسخه اصلی شباهت دارد. اسم آن آهنگ “دریا همان دریا بود”  ، هست که احتمالاً شنیده اید آن را

انگار یه شباهت هایی هم با درباره الی دارد مگه نه؟

و این شعر را هم از شهرام شیدایی داشته باشید که خیلی فانتزی هست:

هر وقت با انسانی تازه آشنا می شوم

شعری تازه دارم

و میدانم که کلاهی دیگر به سرم رفته است!!

پنج مقدس

ژانویه 14, 2010 با نادي

 

پنج صبح بیدار می شوم  مثل همیشه

خواب کم اما راحتی داشته ام مثل همیشه

و آشفته ام….این هم مثل همیشه

دلم می خواهد از خانه بزنم بیرون و با سرعت زیاد در جاده ای کویری رانندگی کنم

خسته از مسولیت های عاطفی بیش از حد

مسولیت های عاطفی! چقدر خنده دار! چگونه یک تکه چوب شکسته می تواند تکیه گاهی برای سبزه ای شود در برابر تند باد؟

مسولیت های عاطفی! شما  می دانید که مسولیت های عاطفی یعنی چه؟

فقط دوست دارم این اول صبحی از همه چی شانه خالی کنم

از همه چی

 

لحظاتی بعد همینطور می شود: در ابتدای جاده چابهار هستم. اتوبانی خلوت. میدانم که لحظاتی بعد بر میگردم

اما فعلاً می روم با سرعتی زیاد. و  ترانه ای را می شنوم و همراه با آن زمزمه می کنم:

Leave me be, I don’t want to argue
I’d just get confused and I’d come all undone
If I agree, well, it’s just to appease you
 ***Cause I don’t remember what we’re fighting for

( رهایم کن…نمی خواهم مشاجره کنم…تنها کمی سردرگمم…. و می خواهم که همه چیز را ناتمام رها کنم…. اگر باهات موافقت می کنم تنها میخواهم ترا آرام کنم ….وگرنه حتا بیاد نمی آورم که بر سر چه می جنگیدیم…)

و لحظه ای بعد به این فکر می کنم که اگر چپ کنم چه می شود؟

هیچ، هیچ

متاسفم که هیچ اتفاقی نمی افتد

و بعد به این فکر می خندم و فکر می کنم که کاش این اتفاق می افتد.

میدانم که فاصله این آرزو تا تحقق آن فقط یک فرمان دادن نابجا هست. خیلی کوچک. با آن سرعت حتماً اتفاق می افتد اما این حماقت را نمی کنم. چرا من باید هزینه حماقت دیگری را بدهم؟ هم آن کس که این حماقت را کرد و من را خلق کرد خودش زحمت بکشد و من را محو کند. چرا من جور گناهش را بکشم؟ بگذار خودش آنقدر عصبانی شود که از آن بالا آتشی بفرستد یا بلایی نازل کند از همان ها که همیشه وعده اش را داده بود ….. تا کی وعده تا کی وعید؟

جایی دور برگردان هست

یاد فیلم  u turn می افتم

بر می گردم. دوباره سرعت می گیرم و دوباره همان ترانه

 سگ بزرگی را می بینم که می خواهد از عرض جاده رد شود. یک سگ ماده زیبای قهوه ای. با تخمینی که دارم میدانم که  وقتی من به او برسم  عرض خیابان را رد کرده است. اما سگ نگران است و مستاصل. نگاهش دایم به پشت سرش هست رد نگاهش را پی میگیرم و در کمال تعجب به پنج توله سگ خیلی کوچک که در کنار جاده ایستاده اند می رسم. خیلی خیلی کوچک هستند و پنج  نفر هستند (آری همان نفر) عدد پنج نمیدانم چرا همیشه برایم مقدس بوده اما نه از آن جنس که یادمان داده اند.  نکند یک کسی یک جایی آن بالا میداند که من سگ ها را از آدم ها بیشتر دوست دارم. نمیدانم شاید هم هیچ نشانه ای نباشد و فقط یک تصادف

  نگه میدارم و می زنم به کناری و می گریم و می گریم و می گریم…

و بعد می خواهم که یکی از آن ها را با خودم بردارم اما منصرف می شوم از جدایی بین  آنها

لحظاتی بعد آنها نیز می روند درست مثل دیگرانی که رفتند و فقط نگاهشان کردم.

حالا آرام شده ام .سوار می شوم و به شهر بر میگردم…

و یادم می افتد که توله ها چهارتا بودند نه پنج تا.

 یک کسی آن بالا مرا دست می اندازد…

***: می توانید این آهنگ را از اینجا و لیریکش را از اینجا دانلود کنید

یک بازی: معایب من

ژانویه 12, 2010 با نادي

امروز به یک بازی سخت از طرف محمود (اقیانوسی به عمق یک بند انگشت) دعوت شدم

بازی سختیه اما سعی میکنم خوب بازی کنم

موضوع بازی ظاهراً نوشتن پنج ایراد از خودم هست

آنچه که اینجا می نویسم اعتراف نیست وبیشتر معایبی هست که دیگران بهم گفتند  و حدس میزنم که بیشتر این صفات را از سر حسادت به من نسبت داده اند

1-      خوب برای شروع باید بگم که بخش زیادی از اطرافیانم بر این باورند که من گاهی خیلی بد اخلاق می شوم

2-       حواس پرتی: به نحوی که گاهی اتفاقی که دقیقاً در مقابل چشمانم اتفاق می افتد را متوجه نمی شوم و یا خیلی پیش می آید که کسی صدایم می کند و متوجه نمی شوم و متاسفانه این باعث ناراحتی بعضی از دوستان می شود

3-      این یکی را جونم اومد بالا تا نوشتم!!!: تورو خدا این یکی رو وقتی خوندید فراموش کنید: دمدمی مزاج هستم (چطور دلتان می آید همچین صفات مهملی را به من نسبت می دهید؟)

4-      آدم مرتبی نیستم اما از نامرتب بودن خیلی بیزارم

5-      افراد زیادی را با  حرف زدن و رک گویی رنجانده ام، فرزاد پسرعمه دوست داشتنی ام بیشتر از ده سال هست که می گوید هر حرفی را نباید زد (وباور کنید که خیلی دارم روی این ایراد کار میکنم که اینطور نباشم)

6-      فراموش کاری در حد اعلا: فکر می کنم بخش زیادی از عمرم را دنبال کلید،موبایل،کتاب، و وسایلم گشتم. یک کسی بهم می گفت تو باید یک نفر تمام وقت استخدام کنی کنارت باشه دنبال وسایلت بگرده

7-      آدم کینه ای هستم. ممکن است که هیچ وقت برویتان نیاورم اما مطمئن باشید که بدی شما را هیچ وقت فراموش نمی کنم .هیچ وقت .هیچ وقت

خوب جهت خودشیرینی دوتا ایراد بیشتر نوشتم(می توانید خودشیرینی را هم اضافه کنید پس شد هشت تا. دیگه بسه تا همین جا هم خیرشو ببینید)

چون انجام این بازی استرس زیادی بهم وارد کرد مستقیماً اسم نمی برم اما تمام دوستانی که این کنار لینک هستند به این بازی دعوت هستند

و نکته آخر اینکه دوستان و خوانندگان هم برای اینکه از این بازی بی نصیب نمانند می توانند در بخش نظرات ایراد های من را با خیال راحت بنویسند. فقط همین یک بار مجاز هستید که انتقاد کنید پس بشتابید

رکوییم

ژانویه 12, 2010 با نادي

 

برخی لحظه ها

بعضی  خاطرات

 تجربه هایی  آنی

تکرار ناشدنی

 حس خوبیست

 حس برتری

و همین  برایم کافی.

آنچه دیگری از تو تملک کرد

سهم من نبود.

من سهم خود گرفتم

لحظه ای  ناب و تکرار نشدنی

که در لایه های  ذهن  من و تو  جاریست

پویا

می دانم.

می دانی

……

*: رکوییم برای کفش های ویتنامی ام

 که خیلی دوستشان داشتم

روايتي از دوزخ

دسامبر 31, 2009 با نادي

 

در بروژ

in bruges

دو جنايت كار پس از انجام ماموريتي كه ناخواسته به قتل پسر بچه اي مي انجامد براي ماموريتي نامعلوم به شهر قديمي بروژ در بلژيك فرستاده مي شوند. شهري كه دوستش ندارند اما در آنجا يكي اشان عاشق مي شود و ديگري  از بودن در آنجا لذت مي برد….

“… دوزخ يعني همين، يعني اينكه آدم تا آخر عمر دربروژ لعنتي باشه، واقعا دلم مي‌خواست كه زنده بمونم”

اين جمله انتهايي فيلم است. روايتي از يك مرده و از  برزخي (يا دوزخ؟)  كه در آن قرار دارد 

مدت ها بود كه فيلم غير متعارفي نديده بودم.” در بروژ” فيلمي نيست كه بتوان  به راحتي وقايع آن را حدس زد

فيلمي  با موضوع  تنهايي هاي جنايت كاران اما نه از آن نوع كه در پدرخوانده يا فيلم هاي مشابه ديده ايم. چون درجاهايي حتا دست انداخته مي شوند. آنجا كه حاضرند براي اصول اخلاقي خود نيز كشته شوند . جنايت كاري كه معتقد است اگر كسي بچه اي را بكشد بايد بميرد؛ در پايان با كشتن  مرد كوتوله اي به تصور اينكه بچه اي را كشته است؛ دست به خودكشي مي زند….

چون هيچ پس زمينه اي درباره اين فيلم نداشتم به سختي نگاهش كردم و تازه پس از گذشت يك ساعت فهميدم كه “در بروژ “فيلم قشنگيست.

با موسيقي عالي

مكان هاي قديمي

و عشقي كه مي خواهد شكل بگيرد

“در بروژ” روايت آميختگي خوبي و بديست…

آنچه كه در واقعيت هست

 

پي نوشت: فردا ميرم سفر. براي هشت روز.

 اگر تونستم سر مي زنم… اگر شد  البته

و اين شعر را هم از شهرام شيدايي عزيز داشته باشيد:

من بازيگوشم…

 و خدا مي داند

كه به او دست خواهم زد…

بزرگ شدن

دسامبر 27, 2009 با نادي

انگار که همدیگر را پس از سال ها یافته ایم

بنظر خوشحال هستیم اما نکته مشترکی برای اختلاط نداریم.

 اما وانمود می کنیم که داریم

پس می گوییم و می گویییم و می گوییم

اما تو می دانی و من می دانم که همه این ها بهانه ایست برای نگفتن یک چیز:

ما برای یکدیگر تمام شده ایم

پس چرا تقلا می کنیم؟ که مرورهمان  خاطره های خوش گذشته را که  عصرها میان دو سیگاری که پشت سر هم می کشیدیم  و بیاد می آوردیم؛خراب کنیم؟

نه !

خرابش نکن

بیا جلو

جلوتر

باز هم جلوتر

جلوترررررر!

 آخر خیلی خصوصی ست!

مممممممممم!

ببوسیم یگدیگر را و هر یک  براه خود برویم!

تو در دکور

من در ویترین …

…..

دیالوگ بین من و اسباب بازی ام که از گذشته ها یافته ام!