شادی

ژانویه 19, 2011

   

…وقتی روحشان بسوی بهشت پرواز می کرد. خدایان از آنها تنها دو سوال می پرسید و جوابشان مشخص می کرد که قبول شده اند یا نه:

 1-در زندگی شادی را پیدا کردی؟

 2- توی زندگیت به دیگران هم شادی دادی؟

(اعتقاد مصریان باستان درباره بعد از مرگ، دیالوگ از فیلم “لیست آرزوها”)

شروع گریستن

ژانویه 13, 2011

      

…من شوخی را آغاز کردم، شوخی ام همه را به گریه انداخت.

اما من خیال نمی کردم که این شوخی درباره خودم بود، ! نمی دانستم.

من گریستن را آغاز کردم، گریه ام همه را خنداند.

 اگر فقط می دانستم که این شوخی درباره خودم بود….

درباره گروه “بی جیز”

“بی جیز”  Bee Gees عنوان گروهی موسیقی انگلیسی -استرالیایی بود که از اواخر دهه شصت میلادی تا اوایل دهه اخیر فعالیت داشت. این گروه توسط برادران گیب (بری ، رابین و موریس) تشکیل شد. نام این گروه مخفف «برادران گیب» (Brothers Gibb) است. آنها در اوج شهرت خود از انگلستان به استرالیا مهاجرت کردند و ادامه فعالیت خود را در آنجا پی گرفتند. آنچه باعث محبوبیت آنها شد؛ نوع خواندن و  صدای عجیب و نه چندان مناسب آنها بود. صدایی که در ابتدا با معیارهای زیبایی شناسی رایج همخوانی نداشت اما بتدریج برای شنوندگان پذیرفتنی شد و بعدها خوانندگان زیادی از سبک خواندن آنها  و به ویژه ادای اصوات آنها تقلید کردند. پس از مرگ موریس در سال 2003  تقریباً فعالیت گروه تعطیل شد جز برای دوباره خوانی برخی از اجراهای قبلی.

چهار ترانه از کارهای زیبای آنها را در ادامه می توانید بشنوید و دانلود کنید. با این توضیح که اگر مشکل دانلود با لینک باکس نت دارید از لینک کمکی  بگیرید

 

 شوخی را شروع کردم (I Started a Joke) از اینجا   لینک کمکی اینجا  (ترجمه و لیریک آن را اینجا ببینید)

 همانی باش که هستی (Be Who You Are) از اینجا   لینک کمکی اینجا

بهشت (Paradise) از اینجا  لینک کمکی اینجا

اولین روز می (First of May)  از اینجا لینک کمکی اینجا

فهمیدن یا نفهمیدن؟ مسئله این است

ژانویه 12, 2011

 

       

درباره فیلم سنگ ساخته جان کوران

“برخی از مردم دروغ می گویند و دیگران با آن زندگی می کنند”

 شاید بهترین روش زندگی همین باشد که فقط زندگی کنی و درگیر مفاهیم نباشی. از آغاز خلقت این همه متفکر و عالم پا به عرصه هستی گذاشته اند و فکر کرده اند و غور کرده اند و در نهایت نتوانسته اند سر اساسی ترین مفاهیم زندگی به تعریف مشترکی با دیگران برسند. این بار “جان کوران” در قالب داستانی جذاب و امروزی به مسئله جبر و اختیار می پردازد. آنهم در قالب داستانی کاملاً معمولی و با ریتمی ملایم و در سر بزنگاه و آنگاه که اندیشه و فکرش را در پس کله ات فرو کرد تو را رها می کند.

 داستان فیلم درباره “جک مبری” (با بازی دنیرو) افسر پلیس شرافتمندیست که شغل او بررسی شرایط عفو زندانیان است. “استون” (با بازی ادوارد نورتون) که هشت سال را بخاطر ایجاد حریق و قتل در زندان گذرانده از طریق همسرش “لوکتا” (با بازی میلا یوویچ ) سعی دارد که به صورت های مختلف و با وسوسه شرایطی را فراهم می کند تا جک شرایط آزادی مشروط او را فراهم کند. استون مردی دمدمی مزاج است که در ابتدای داستان خود را اصلاح و تنبیه شده معرفی می کند اما در ادامه این تصور را پیدا می کند که قتلی که در گذشته انجام داده نه حاصل اراده خود که حاصل اراده خداوند بوده و سعی می کند این ایده خود را به جک که در تمام زندگی به کلیسا می رفته و به اصول اعتقادی کلیسا معتقد است منتقل کند. …. مابقی داستان درباره کشمکش بین مسئله جبر و اختیار و شک بر سر مفاهیم ازلی پذیرفته شده است.

همه ما گاهی درباره اصلی ترین و حتا بدیهی ترین اصول و مفاهیم زندگی شک کرده ایم. به راه رفتن بر روی لبه تیغی می ماند که نتیجه آن اغلب سردرگمی است : هر چه بیشتر فهمیدیم، بیشتر زجر کشیدیم و گاه افسوس دوستانی را خورده ایم که بی دغدغه این افکار نافرجام، به عیش و زندگی خود مشغول بوده اند. سخت است که مسیری را در زندگی رفته باشی و بخواهی برگردی و چیز دیگری باشی و سختر آنکه نمیدانی در کجا ایستاده ای.

 با این توضیح پیشنهاد می کنم که اگر عقلتان پاره سنگ بر می دارد این فیلم را از دست ندهید

یک پیامبر

دسامبر 24, 2010

   

این روزها گرفتاری های شدید کاری امان نوشتن و فکر کردن-که به گمانم لازمه نوشتن باشه – رو ازم گرفته با این حال این وضعیتی نیست که ازش گله کنم. کارهام کم و بیش پیش میره اما خب فقط تفریحاتم کم شده که به هرحال تو فرهنگ ما اونقدرها هم مهم نیست…اگرچه که برای من واقعاً مهمه اما خب حالا که مجالش نیست دلم رو به این روایتش خوش می کنم. خوبی روش های مختلف زندگی اینه که میتونی یه فلسفه رو از هرجایی بگیری و تگ کنی به روش فعلی زندگیت و یه مقبولیت و مشروعیت هم به خودت بدی. این شاید مثال همون داستان تیراندازی باشه که ابتدا تیر رو پرتاب می کنه و بعد دورش رو خط می کشه و میگه هدفم همینجا بود. خوبی آدمیزاد اینه که از رو نمیره

بگذریم شاید تنها نکته تفریحی که برام تو این روزها وجود داشت تماشای فیلم “یک پیامبر” بود.

 داستان فیلم درباره جوان فرانسوی عرب تباریست که به زندان می افتد و در فضای خشونت بار آنجا و در دو راهی مرگ و زندگی مجبور به انجام قتلی می شود که از او خواسته اند انجام دهد. و بعد از آن درگیر زندگی میان دو فرهنگ متفاوت و در پی کسب درآمد و ساختن زندگی آینده. اما این همه داستان نیست. که همه داستان تمثیل های بی نهایت فراوان درون داستان است که او را مشابه یک پیامبر –نه در ظاهر و نه در معنا بلکه در اشاره ها- نشان می دهد.

می خواستم درباره اش چیزی بنویسم اما تو فضای مجازی یک تحلیل خیلی خواندنی و دقیق درباره اش دیدم که تصمیم گرفتم قلم رو غلاف کنم و همینجا لینکشو بدم

 اینجا

 فقط از من گفتن که این فیلم رو از دست ندید

کهرم پریشان است

نوامبر 26, 2010

 

       

“اسماعیل کهرم”

مردی با دغدغه های بی پایان درباره محیط زیست و حیات وحش

دغدغه های او نه سیاست است، نه فرهنگ، نه دیگر متاع های رایج امروزی. دغدغه اصلی او محیط زیست است.محیطی زیستی که شرایط اقلیمی خاص ایران باعث شده عرصه برای موجودات بی زبان تنگ باشد و اشتهای سیری ناپذیر ما برای دخل و تصرف  در این طبیعت ، عرصه را بر آنها تنگ تر هم می کند

اسماعیل کهرم را دوست دارم چون زبان حال طبیعت و موجودات بی زبانی شده که خود نمی توانند حق خود را از آدمیان بستانند.

 دغدغه های کهرم بسیارند: از نیزارهای در معرض نابودی هامون تا سنجاب های زاگرس و درختان بلوطی که برای دستیابی به سنجاب ها در آتش می سوزانند. از جاده کشی های بی حد و حصر و دخالت در اکوسیستم  طبیعی یک منطقه تا قطع درخت های شمال و از تالاب انزلی تا یوز پلنگ های در حال انقراض

  اسماعیل کهرم برای دریاچه زیبای پریشان، پریشان است.  او  حتا حالات درونی ببرهای وارادتی از روسیه را هم برانداز کرده است. کهرم مردیست که وقتی صحبت از خطر نابودی محیط زیست می کند اشک به چشمانش می آید. اشک هایش را دوست دارم

دکتر کهرم بیشترعلاقه‌مند است خود را شكاربان بنامد تا دکتر یا فعال محیط زیست

ایران به کهرم های بیشتری نیاز دارد. آرزو می کردم که اگر یکبار دیگر بدنیا می آمدم مانند او باشم

وقتی از جاده ای عبور می کنی و ناگهان ، جانوری مقابلت ظاهر می شود. زیرش میکنی و لعنتی می فرستی و اگر خیلی  هنر بکنی پول خون او را با سکه ای که به بیرون پرتاب می کنی، می پردازی. از کهرم یاد گرفتم که این ما هستیم که به حریم آنها تجاوز کرده ایم. محیط زیست او را با چالش روبه رو کردیم و جانشان را به خطر انداخته ایم.

زمانی فکر می کردم که باید در منصب بالاتری باشد. اما کهرم دقیقاً در جایگاهی که باید، قرار گرفته. او نقش خود را بخوبی ایفا می کند

اسماعیل کهرم را قدر بدانیم

از همینجا دستانش را می بوسم

پی نوشت: میدانم این پست از نظر برخی بی ربط یا بی ارزش باشد. آنهم ، در شرایطی که عرصه بر انسان ها  از جهات زیادی تنگ است .اما برای آدمیان مدافعان زیادی هست اما طبیعت و موجودات آن بی زبانند و بی دفاع و کهرم  وکیل مدافع و زبان آنان

سیبیل

نوامبر 21, 2010

          

مدتیه که به این نتیجه رسیدم که سنت گرا بودن خیلی بهتر از مدرنیته ست

به دلایلی فراوانی که افتد و دانی!

چرا با خودم کلنجار برم که اینقدر عوض بشم؟ چه نفعی عایدمون میشه جز رنج ،جز خود را عادت دادن به پذیرفتن واقعیت های تلخ زندگی تحت لوای اینکه باید به روز بود، علم پیشرفت کرده،دگم نباش،و…

آخرش هم که خر فرضت میکنن یا میگن خب این درک میکنه پس فلان بلا رو  سرش بیاریم

 این روزها تو فکر سیبیلم

از اون خفناش

یعنی بهم می آد؟

به من دروغ بگو

نوامبر 6, 2010

            

lie to me

درباره سریال به من دروغ بگو

دکتر “لایت من” (با بازی تیم راس) موسسه ای خصوصی را اداره می کند که کار آن دادن خدمات به اشخاص  و سازمان های دولتیست. تخصص دکتر لایت من “زبان بدن” هست. او سال ها در زمینه زبان بدن مطالعه کرده و می تواند از روی حرکات عضلات صورت و واکنش های غیر ارادی و کوچک آدم ها پی به حالات درونی آنها ببرد. واکنش هایی که به آن ها مایکرو احساسات گفته می شود. بر این اساس لایت من و گروه همکاران او می توانند با بررسی و بازبینی چندباره واکنش آدم ها حالت هایی چون: دروغ گویی، خشم ، تنفر، ناامیدی و دیگر احساسات را شناسایی کنند.

سریال “به من دروغ بگو” از آن دست سریال هاییست که جذابیت های فراوانی دارد.اول آنکه هر قسمت آن داستان مجزا دارد و تماشاگر مثل دیگر سریال ها، سی چهل قسمت سر کار نیست. دوم آنکه داستان های این سریال بر اساس نتایج تحقیقات واقعی درباره زبان بدن ساخته شده . در جای جای فیلم و هنگام واکنش احساسی یکی از شخصیت ها، چند تصویر از شخصیت های واقعی و معروف چون سیاستمداران، هنرمندان و ورزشکاران بصورت متوالی در حالت هایی مشابه  به نمایش در می آید. حالت هایی شبیه به همان واکنش ها. بعنوان مثال تصویر بیل کلینتون در قضیه دوروغ گویی معروفش در دادگاه بارها  نشان داده می شود.

ویژگی سوم این سریال آنست که داستان تا پایین ترین لایه های زندگی خصوصی گروه لایتمن پیش می رود. بعنوان مثال زندگی قبلی دکتر لایتمن و جریان جدایی او از همسرش و کل کلی که همچنان با یکدیگر دارند. همچنین جزییات زندگی او و دختر نوجوانش “امیلی”. یکی از دیدنی ترین بخش های هر قسمت به نوع گفتگو و ارتباط دکتر لایتمن با دخترش می پردازد. همچنین “لوکر” جوانی که زیر دست لایتمن کار می کند و چون می داند که ریسش قادر به تشخیص حالات درونی او هست هیچ گاه به او دروغ نمی گوید و حتا  خصوصی ترین احساسات خود را به زبان می آورد. نکته ای که در سریال به آن صداقت بنیادی گفته می شود. از این جنبه “لوکر” یکی از جذاب ترین شخصیت های داستان است

از این سریال تا کنون دو فصل کامل (و پنج قسمت از فصل سوم ) ساخته شده و یکی از بهترین سریال هایست که تا به حال دیده ام.

وقتی این سریال را می بینید بصورت ناخودآگاه تا مدت زیادی تو کوک رصد حالات درونی افراد می روید

لذت دیدن این سریال را بچشید. یک سال و نیمه که پیگیر این سریال هستم و مثل “لاست” و “فرار از زندان” و “24″ برایم عادی نشده

درباره این سریال بیشتر بخوانید اینجـــآ

حال همه خوبه

نوامبر 6, 2010

            

              

معرفی سه  فیلم دیدنی

Everybody’s Fine

حال همه خوبه :  داستان پیرمردی(با بازی رابرت دنیرو) که سال ها شغلش روکش کردن سیم های کابل های تلفن بوده و اکنون تنها زندگی می کند . آرزویش جمع شدن دوباره خانواده دور یک میز هست. تصمیم می گیرد سرزده به سراغ بچه هایش برود. فرزندانی که بخاطر سختگیریهای پدر همیشه مسایل و مشکلات را از او پنهان می کرده اند. فیلم نکات ظریف و تامل برانگیزی دارد و واقعاً زیباست

اطلاعات بیشتر اینجــــا

seven pound

هفت پوند: داستان مردی(با بازی ویل اسمیت) که در اثر یک سهل انگاری در هنگام رانندگی باعث مرگ هفت نفر از جمله همسرش شده و با عذاب وجدانی که دارد تصمیم دارد که به هفت نفر زندگی ببخشد یا برایشان مفید باشد.

اطلاعات بیشتر اینجــــا

 

Orphan

یتیم :  داستان خانواده ای که پس از مرگ دختر کوچکشان تصمیم می گیرند دختری را به فرزند خاندگی قبول کنند. دختری مستعد، بسیار باهوش و منظم و البته عجیب را به خانه می آورندو…. پایان داستان غیر قابل پیش بینی ست. بازی دو دختر خردسال فیلم وحشتناک زیباست.

اطلاعات بیشتر اینجــــا

دلیل ِ دلایل

نوامبر 5, 2010

             

این ادعای بزرگیه که بخوایم بگیم همیشه ، همه کارهامون  از روی منطق بوده. این که چقدر از روی منطق عمل کردم و چقدر از روی احساس یا غریزه به خیلی چیزها بستگی داره که اگر بخوام اون ها رو واقعاً توضیح بدم به ورطه دروغگویی افتادم   اما اگر بخوام از باب خالی نبودن عریضه یه چیزایی رو همینطوری سرهم بندی کنم به عواملی چون: ذات و تربیت خانوادگی، محیطی که توش رشد کردیم، دیگرانی که تو زندگیمون الگو یا بت بودن، و نهایتاً اصول اولیه اخلاقی که تو سنین نوجوانی تو وجودمون حلول کرده و… بستگی داره

خب پس تکلیف از همین اول کار روشنه. اگر دلایل همین ها باشد که نوشتم، هر کاری که می کنیم، هر اشتباهی می کنیم بهمون خیلی حرجی نیست.. اینطور بنظر میرسه که چیزهایی مثل نسبیت خیلی تاثیرگذارن.

تو سال هایی که گذشت گاهی خیلی تلاش کردم که مثلاً فلان طور رفتار نکنم یا برخوردم اونجوری باشه بهتره

اما می دانید؟ آخرش یه رفتاری، یه برخوردی، یه جمله ای، یه واکنشی نمیدونم از کجای وجودت میزنه بیرون که خودت هم توش میمونی که این از کجایم دراومد؟

نتیجه  اخلاقی اینکه فلسفه عامل خیلی خوبی برای توجیه اشتباهات بشریت هست

یکساعت می خواستم همینو بگم تا جونم دراومد نوشتم

و وجود یک آکواریوم توی خونه دلیلی خوبی برای منطقی بودن نیست

تغییـــــــــر

نوامبر 2, 2010

                    

اغلب اوقات به این فکر می کنم که گمشده های زیادی تو زندگی دارم. گمشده هایی که خودم هم نمیدانم کدامند یا کجایند

شاید این یک مشکل شخصی باشه (شاید هم عمومیت داشته باشه). چند وقت قبل از کسی سردرگمتر از خودم پرسیدم که اگر یک فرشته ای(حالا فرض محال که ایراد نداره) اینجا باشه ازش چی می خواهی؟ طرف چون آدم اهل کلنجاری بود پرسید: خودت چی می خواهی؟

سوالی بسیار مهم. که البته در آن لحظه با پی کشیدن یک سلسله بحث های دراماتیک ارسطویی حرف را پیچاندم اما فهمیدم که وقتی خودم نمیدونم چی می خواهم خیلی بیجا می کنم که با نگاهی از بالا از دیگران سوال بپرسم

جهت ثبت در تاریخ می نویسم که آنهایی که من می خواستم، یا بهشان رسیدم و یا  بی معنی بودنشان از کنه قضیه برایم اثبات شد. بیشتر خواستنی هایم از ایده ای می آمد (یا می آید) برای تغییر وضع موجود. وضعی که در واقع هیچ اشکالی  در آن نمی بینم ؛ جز آنکه همیشه یک چیز دیگر می خواهم.

     آنچه يافت می نشود ؛ آنم آرزوست

پی نوشت: چقدر نکته ها جهت ثبت در تاریخ گفته ام


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.