لحظات هفده گانه بهاران

دسامبر 2, 2009 با نادي

چند سال پیش از این اتفاقی ناخوشایند، تلنگر سنگینی برایم شد تا  آن حد که مدت ها در  منگی ضربه حاصل از آن بر سرجای خود می لغزیدم و تلو تلو می خوردم. همراه با سوالات فراوان و بی جواب  در ذهن

تا پیش از آن در مسیری بودم که بسیاری هستند. مسیری که آن را جاده موفقیت می نامند. سکون و آرامش

با یک فرمان نابجا از یکی از این پیچ و تاب ها به بیرون پرتاب شدم و شش ماه طول کشید تا دوباره به جاده برگردم .اما اینبار ناخواسته سر از جاده دیگری درآوردم .

جاده ای پر پیچ و خم ،فرعی و خلوت که در کنار جاده اصلی بود. انتهای آن نامعلوم.

 به درون این جاده رفتم و آرام آرام به راه افتادم. جاده ای غریب و ناآشنا  که دوست نداشتم  آن را. شاید چون هیچ تابلو و علامت آشنایی در آن نبود. سربالایی را بالا می رفتی و ناگهان دشتی  سرسبز و یا شیبی خطرناک در مقابل دیدگانت

  لحظه ای دیگر پرندگانی در حاشیه جاده در حال برچیدن دانه های ریخته شده ،از کامیون های حمل غله، در میان شکاف جاده

که با  لرزش هر طنینی می پریدند.

 و لحظه ای دیگر یابویی ایستاده در وسط جاده : عرق ریزان ،که سیاهی آسفالت را سایه تصور کرده !

  اینچنین بالیدم   تا به اینجا رسیدم

پاییز و زمستان را طی کردم و به لحظات بهار رسیدم.

لحظاتی که هر یک متفاوت از دیگری بود:

سرمای سپیده و گرمای نیم روزی

 بارش عصر ، مه  صبحگاهی ، طوفان های شبانه

مــــه نور مهتاب در سرمایی دلنشین:

لحظـــات هفــــده گــانــــه بهــــاران

به آن عادت کردم و خو گرفتم و اکنون عاشق آن: که هر لحظه اش اتفاقیست در خلاء زندگی من

 که هرچه باشد… هرچه باشد… هرچه باشد… شادم می کند.

که من از سکون بیزارم

حتا گریستن درتنهایی هایش…

که من با غم زندگی میکنم.

آرامش در حضور دیگران

نوامبر 30, 2009 با نادي

هر کدام از ما یک هسته مرکزی درونی داریم

هسته ای درونی که شخصیت ، ذات و منش اصلی امان همانجا قرار گرفته

متفاوت از هرچیزی که نشان می دهیم.

“من” ویترینی دور این هسته ساخته ام که خیلی زیباست نرم و لطیف و جذاب.

 آنقدر که وقتی می خواهید به سراغم بیایید؛ باید که نرم و آهسته بیایید.

شیشه اش ظریف و براق، فلزش تیتان مات و شبکه های ویترین

 از چوب آبنوس سیاه که با طناب های کنفی از سقف آویزانند

 و پارچه مخمل قهوه ای مات

…..

 پشت این ویترین دنیایی دارم متفاوت و عجیب که حتا خود از درک آن عاجزم

لحظه ای شادی، لحظه ای آرام، لحظه ای تنهایی می خواهم

و لحظه ای که کسی  نوازشم کند.

 ولحظه ای آرامش ابدی را می خواهم.

باور کن…

….

 اگر جرات دارید پایتان را از ویترین یک کم بگذارید اینورتر…

اصلاً بفرمایید داخل …

 تا با یک سیلی به شما نشان دهم ورود به حریم شخصی دیگران چه مزه ای دارد!!

 

شرح كوتاه

نوامبر 28, 2009 با نادي

صداي موسيقي آشنا و شادي  بگوش مي رسد.

خيلي شاد

بر مي گردم و نگاه مي كنم: سه مرد با لباس هاي شبيه دلقك ها : زرد و نارنجي و بنفش . در حال رقصيدن .

زياد هم بد نمي رقصند! خواندنشان هم بدك نيست

برنامه اي براي بچه ها

فكر كنم اسمش” فتيله” يا يك همچين چيزيست.

و مجيد قناد مجري آن .از دوران كودكي مي شناسمش.

همينطوري كه از پشت ميز يك وري شده ام؛ برنامه را نگاه مي كنم.

كسر شأنم مي آيد كه بلند شوم و بروم از نزديك تر ببينمش.

طنز برنامه و حركات بازيگرها گاهي كمي سنگين مي شود

بچه ها بهانه هستند  .بعيد مي دانم هيچ كدامشان چيزي از طنز  و يا شور برنامه  دستگيرشان شود.  احمقانه و معصومانه فقط دست مي زنند. اين برنامه مال بزرگترهاست. به بهانه كوچك ترها

يكهو ترانه عوض مي شود و كاملاً حركات موزون و شعرها كردي مي شود. دلقك ها سبيل گذاشته اند. خيلي خوب و  با حداقل امكانات  بازي مي كنند. مي رقصند و مي خوانند.

شك ندارم كه بازيگرهاي خوب و توانايي هستند.

اما شادي مال بچه هاست

 ما فقط مي توانيم  يواشكي نگاه كنيم.

چون بزكمان كرده اند اين سال ها. بزكي ناخواسته

چقدر الكي الكي جدي شده ايم ا؟ ضرورتي بود؟

آشنايي قديمي داشتيم(روحش شاد)

 كه اگر بود حتماً اين جمله را مي گفت:

”  نون خوردن آدمي را به چه كارهايي  كه نمي اندازد….”

طنزي آميخته با تلخيي واقعيتي تجربه شده در  كلام.

يا شايد

شرحي كوتاه بر اين سال ها

محو

نوامبر 17, 2009 با نادي

           

خواستم عکسی بگیرم

درون آینه ،کنار هم

یا تو می لرزیدی

یا من محو می شدم

برعکس

من لرزیدم

 تو محو شدی

میراث جاویدان

نوامبر 11, 2009 با نادي

DSC_0454

…و من ظرفی بودم که عقده ها، حقارت ها و تحقیر های پدر را  پذیرفتم، تحمل کردم، و در گذر زمان حمل کردم تا به مظروف بعدی منتقل کنم.

عقده هایی که نمی دانم ماترک کدامین نیایم بود.

و نمیدانم این تناسخ معنوی کی به پایان می رسد.

بی تردید من نیز آن ها را به فرزندانم منتقل می کنم.

… اگر فرزندی باشد

 وگرنه  که آن ها را در مراودات روزمره، در برخورد  با دوستان و آشنایان تقسیم خواهم کرد .

شاید که شما نیز یکی از آنان باشید.

باشد که باعث تسلای خاطرم شوید.

آمین

مانفرتو

اکتبر 4, 2009 با نادي

                        preview_600_851

        topCampaignImage

مانفرتو شرکتی ایتالیاییست که سال هاست به ساخت سه پایه برای انواع دوربین های عکاسی و فیلمبرداری مشغول است. جالب  ترین وجه کار آنها- صرف نظر از کیفیت و تنوع محصولات-  به  نحوه معرفی و تبلیغ محصولاتشان  بر می گردد:  در بیشتر تبلیغ ها و آگهی های مانفرتو هیچ تصویری از محصولاتشان نیست ؛ در این تبلیغ ها تصویر  شخصی را می بینید که در حال عکاسی بدون  استفاده از سه پایه  است و شخص عکاس  بجای دوپا ، سه پا دارد. تصویری غریب و یا شاید از دید برخی مشمئز کننده.

 آگهی جدیدترشان هم جالب توجه هست: مردی در حال عکاسی  با دوربینی که در هوا معلق مانده است. در هیچ کدام از این تصاویر توضیحی درباره اینکه مثلاً مانفرتو جادوی هزاره سوم است یا  نقش خاطره می زند و فلان و بهمان (همین فلان و بهمانش از همه مهمتره) مشاهده نمی کنید. فقط در گوشه ای از تصویر و با فونتی کوچک  نوشته شده است مانفرتو. و در دیگری با فونتی کوچک تر نوشته شده: “ساخته شده برای بودن نه دیده شدن” !

بهای محصولات این شرکت در مقایسه با نمونه های مشابه پنج یا شش برابر گرانتر است. اما امروزه در دنیا بعنوان بهترین سازنده سه پایه برای تمام رده ها(آماتور، نیمه حرفه ای و حرفه ای) شناخته می شود. و آرزوی هرعکاسی داشتن یکی از آنها.

فکر می کنم  این آگهی ها الگوی خوبی برای آرتیست ها و به خصوص گرافیست ها  باشد.

میدونم این مطلب پست بی ربطی بود.  اما فکر می کنم در کنار این همه پرت و پلا که اینجا می نویسم بد نیست  اینم کنارشون باشه. شاید در فردای آخرت به کارم اومد.

ویکی کریستینا بارسلونا

اکتبر 3, 2009 با نادي

      javier_bardem_and_rebecca_hall_on_the_tibidabo_mountain_vicky_christina_barcelona_movie_image

“ویکی و کریستینا دو دختر آمریکایی برای تعطیلات تابستانی به اسپانیا می روند و با نقاشی آشنا می شوند؛ که تازه از همسر خود جدا شده. نقاش به آنها پیشنهاد می کنند که آخر هفته را با هم به شهری دیدنی بروند…..”

دوست دارم که لذت دیدن این فیلم را  شما هم تجربه کنید.  داستانی به ظاهر طنز که به شدت درون آدم ها  را کنکاش می کند

داستان زندگی سه دختر و یک مرد هر یک با روحیاتی متفاوت:

“کریستینا” دختری امروزی و سرخوش و بی خیال

“ویکی” دختری احساساتی ، منطقی و کمی سنتی  

” ماریا النا”  دختری هنرمند؛ عصبی  با تصمییم گیری های آنی و لحظه ای که  به سادگی اسلحه به دست می گیرد یا می تواند خودکشی کند.

و “خوان” مردی خوش گذران و بدون محدودیت

قصد تحلیل این فیلم را ندارم . اما اینطور بنظر می رسد که هر کدام از شخصیت های این فیلم نماینده یک طیف از آدم های اجتماع هستند بنحوی که هر بیننده با یکی از آنها احساس نزدیکی بیشتری می کند.

بر این اساس می توانید فیلم را به دوستتان بدهید تا تماشا کند  و بعد بپرسید که از کدام شخصیت ها بیشتر خوشش آمده  در این صورت یحتمل  بیشتر به درونیات و  شخصیت دوستتان پی می برید!

می توانید  دست نوشته های آمیخته با طنز وودی آلن کارگردان فیلم را در هنگام ساخت  در اینجا ببینید

دیوار

سپتامبر 26, 2009 با نادي

                         18-8-1385 (93)

اگر بخواهم زندگی را در یک جمله تشبیه کنم ؛می نویسم:

  ” هل دادن دیوار “

بی ثمر و خسته کننده.

حتا افکار و عقاید؛ 

تخته سیاهی که مرتب پاک می شود و هربار غلط تر از قبل نوشته می شود.

بیهوده و بی نتیجه

پی نوشت: این جملات را در کمال صحت و سلامت عقل و در کمال آرامش و بدون هیچ گونه دپرساسیون ، فقط جهت ثبت در تاریخ نوشتم؛ چندان که غیر ندانست!

همین!

داده هاي تاريخي(2)

سپتامبر 13, 2009 با نادي

 

   Frida_Kahlo painting

 “…ازدواج يك  قرارداد است.اما جداي اين قرارداد ؛ اختيار تن خودم را كه دارم ندارم؟”

جمله اي شايد آونگارد از زبان برخي زنان در  كشورهايي توسعه يافته

 … و شايد  ده سال ديگر  تكرار آن در همين  حوالي

صورت عملي اما پنهان  آن را كه در ميان جنس اول  به وفور ديده ايد.نديده ايد؟

 ولو در توافقي خاموش و تحت عنوان هاي مختلف

 در فيلم “فريدا” (بر اساس زندگي فريدا كالو نقاش سرشناس مكزيكي ) شوهر فريدا در برابر گلايه فريدا  به خيانت هاي پياپي ؛عمل خود را مانند “دست دادن”  بي اهميت  و خالي از احساس و عشق توصيف مي كند.

و ديگري آن را عملي  ساده چون توالت رفتن

در پس پرده اين توضيحات (توجيهات؟) مي توان انساني را ديد كه براي  “درلحظه زندگي كردن” خود اهميت زيادي قايل است.

  شاد زيستن  به هر قيمت ؛ ولو رنجاندن  ديگري؟

جستجوي لحظه اي ناب  و ناشناخته؟

تكرار عادتي  مانده از دوران بي قيدي ؟

 تنوع طلبي و گرسنگي روحي؟

و بالاتر از اين ها

مي تواند مقوله اي باشد از جنس  ظرفيت هاي ناشناخته روحي انسان ها:

 … هزار باده ناخورده در رگ تاك است

………………………………………….

 

و پس از هزاران سال  حرمت و  قيد و  اخلاق ..

گويي  تازه  رهيده  (رميده؟) از تابوها

شايد  اين عصيان ها (كه ديگر از نمونه  و استثناء   گذشته و همه گير شده است ) پاياني بر عصر مالكيت انسان ها بر تن و جان يكديگر  باشد.

اما مي دانيد؟

ممكن است همه اين ها  فقط سخن پراكني باشد.

و  پيامد آن محو تدريجي عاطفه

هرآنچه  كه از احساس جان مي يابد

و  ادامه اين رويه  و مرگ خانواده

پي نوشت: در پيوند با اين مطلب؛ نوشته پرهام    ”خ مثل خيانت ” را در  اينجا بخوانيد:

داده هاي تاريخي(1)

سپتامبر 11, 2009 با نادي

abcd

       غيرت واژه اي ست كه در برخي زبان ها معادل مستقيم و مشخصي ندارد.

 حداقل به آن معنا كه در ذهن ما هست

در زبان انگليسي  از واژه” Jealous” استفاده مي شود كه البته معناي دقيق آن حسادت هست و نه غيرت.

 شايد به اين دليل كه از نظر آنها معناي  واقعي اين كلمه همان حسادت است و نه چيز ديگر.

اما در زبان فارسي معناي اين كلمه چيست؟

صريح بگويم:  دقيقاً نمي دانم.

اما مي دانم كه از اين واژه عموماً براي تحريك استفاده مي كنند. تحريك در برابر كسي كه  يك حريمي را رد كرده است.  حريمي كه ممكن است گاه بي معنا باشد

گذشتگان ما حريم هايي زيادي را بعنوان حوزه خصوصي و شخصي ما تعريف كرده اند. منطقه اي كه نبايد كسي به آن وارد شود.

بخش از مفاهيمي كه در ذهن ماست معادل مشخصي ندارند و از آنها مي توان در يك عنوان كلي نام برد:

داده هاي تاريخي

هنگام مراجعه با اين آموخته هاي تاريخي  اغلب بدون فكر و تحليل واكنش نشان مي دهيم.

داده هاي تاريخي زياد هستند. اما شايد مهمترين ويژگي مشترك آنها شرطي عمل كردن در برابر آنهاست.

فحش يكي از آنها و ساده ترين شان است

عكس العمل شما در هنگام شنيدن فحش چگونه است؟

بياييد امتحان كنيم!

ادامه دارد